ابزار لودینگ وبلاگ

|

ابزارهای وبلاگ نویسی

خـــلوت ^ـــ^ دل
X
تبلیغات
رایتل

خـــلوت ^ـــ^ دل
حـــرف دل یـــک غـــریبه
قالب وبلاگ

بسم رب المهدی  

"عجل الله تعالی فرجه الشریف " 

 

سلام خدمت همگی دوستان خوب هستید ان شاء الله امیدوارم که خوب باشید وهیچی نگرانی نداشته باشید ودوستان رو در ایام فراموش نکرده باشید  

 

کم کم داریم نزدیک ماه محرم میشیم ویاد وخاطره یک سال پیش مرور میشه   

حالا یکسال شد که ایران نیومدم  

یادش بخیر مثل فردا دیگه کم کم خودم داشتم اماده میکردم که محرمی رو ایران باشم  روزی که برای من فراموش نکردنی بعد از چند سال بالاخر اقا من توی ماه محرمش توی ایران دعوت کرده بود ..... 

یادش بخیر ...... 

بد نیست خاطرها رو هم مرور کنیم ......  

 

خاطره یکسال پیش: 

چهار شنبه اول محرم روز سفر من بود .....


مقصد ایران فردوگاه امام خمینی (ره).....


صبح روز سفرم اخرین امتحان ترمم را باید میدادم که الحمد لله خوب دادیم ....


ساعت دیگه کم کم نزدیک ساعت پروازم میشد .....

چهار شنبه اول محرم روز سفر من بود .....


مقصد ایران فردوگاه امام خمینی (ره).....


صبح روز سفرم اخرین امتحان ترمم را باید میدادم که الحمد لله خوب دادیم ....


ساعت دیگه کم کم نزدیک ساعت پروازم میشد .....


وارد هواپیمان شدم ...


کنار من یخانمی نشست که اهل سعودیه بود که از یکی از مناطقه شیعه نشین بودن (احساء)


شروع کرد با من حرف زدن سن - اسم - تحصیلات - و........


من هم شروع کردم سوال کردن از ایشون که چرا تنهایی دارن میان ایران پس شوهرتون کو ؟؟؟؟!!!


گفتن :برای تحصیل اومدم ایران ...


ایشون میگفتن که در بینت الهدی (قم) درسه حوزه میخونن نمیدونم اسم حوزه درست گفتم یا نه ولی اسم هدی را داشت ...


خلاصه نشت مارو نصیحت کردن این دنیا را ولکن از تحصیلات بکش کنار وبیا توی حوزه درس بخون واز این حرفها ...


خیال میکرد ما هیچی از دین نمفهمیم


خلاصه هر چی دلشون خواست به من گفتن من هم همچنان سکوت کرده بودم وبه حرف ایشون گوش میدادم


وقتی که تمام کردن جوابشون دادم این شکلی شدن


مونده بودن ما این حرفها رو از کجا بلدیم ......


بابا من دست کم نگیرید


کم کم داشتیم به ایران نزدیک میشدیم


که صدایی اومد گفت :چند دقیقه دیگه در فرودگاه امام خمینی (ره) به زمین خواهیم نشست ....


من بگید


گریم گرفت بالاخر به ارزوت رسیدی گل یــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاس


اخرش محرمی توی ایران هستی ... 

گل یاس پاشو از خوابت پاشو رسیدی بالاخره رسیدی نگاه کن همونجاست که میخواستی بیایی....


اصلا باورم نمیشد یعنی رسیدم یعنی این خیال به حقیقت پیوست .....اره؟؟؟!!!!!


دیگه به زمین نشستیم همه جا سفید پوش شده بود بسختی نشستیم ولی بالاخره نشستیم نیم ساعت طول کشید ...


واااااای پیاده شدیم داشتم از شادی میمردم انگار تو خواب بود ولی نه خواب نبود حقیقت بود.......


دیگه رسیدیم .....


خب منتظر شدیم تا پاسپورد را نگاه کنن .....


رفتیم سراغ کیفامون ....


کیفامون برداشتیم رفتیم وارد صالون انتظار شدیم .....


چشمم چهارتا شد ...واااااا اینجا کجاست ایران یا لندن ....


نه گل یاس مثل اینکه اشتباهی سوار شدی دیدی اخر به ارزوت نرسیدی دیدی چقدر شادی کردی همش الکی بود .....


نه نه نه صبر کن بزار بشنوم چـــــــــــــــــــــــــی!!!!! دارن فارسی حرف میزنن


واااااای اینجا ایرانه؟ نـــــــــه !!! چرا اینجوری شده ؟


دنیا برام سیاه شده بود اینجا همون جای که من توش بودم نه باورم نمیشه نـــــــــه اصلا .....


رفتم نشستم یه جای برای استراحت باید منتظر یکی میشدم که بیاد .....


چند دقیقه طول نکشید که چند تا پسر جوون اومدن کنار من نشستند ....


من که اصلا تو حال خودم نبودم ..ناراحت بودم ناراحت ناراحت ....


یکدفعه اون پسر نگاهم بهش جذب کرد  اخه یه حرکاتی را انجام میداد ....


تردید وترس همه وجودش را گرفته بود ....


بهش دقت کردم ..رو به روی من نشته بود ..


ورقه ی دستش بود که جلوی من بازش کرد .....


وباختی واضح وبزرگ نوشته بود (خانم مریم رضائی )...


من که مونده بودم این دیگه چه جورشه ....


اول خندم گرفت سرم کردم پایین  ....


هی سوت میزدن  گوشی های همراهشون را روشن میکردن ..صدای حیون میزاشتن ...


تا من متوجه اونا بشم ولی من دیگه  از شدت ناراحتی اونا رو نمیدیدم ....


شروع کردن گفتن :انگار خارجی نمیفهمه ما چی میگیم شروع کردن به چرت وپرت گفتن ...


که من از گفتن اون حرفها معذورم ...


دیگه از دست من خسته شدن گذاشتن رفتن ..


ولی یکیشون راضی نمیشد بره ..


دوستاش بهش میگفتن :سینما که نیومدی همین طورب بهش خیره شدی


گفت :صبر کنید باید حرف بزن .....این هم خسته شد رفت ....


من هم یه نفس راحت کشیدم گفتم اینا دیگه کی بودن ...


عجب روزگاری شده ....


من  این چیزهارو میدیدم غصه میخوردم میگفتم شیعه باید اینجوری باشه  .....


توی دل اقا امام زمان چی میگذره قربونشون برم الهی .....


چقدر غصه میخورن ....


الهی بمیرم غصتون نبینم .... 

اون کسی که منتظرش بودم هوا پیمانشون تاخیر داشت قرار بود ساعت 12شب برسن ولی شد 8صبح  من هم نشستم تا 8 صبح منتظر لیشون توی همین ساعات انتظار ادم های جور وجوری را دیدم .....
انگار نه انگار اول محرم بود ...
انگار اول ربیع بود ....
همه ارایش کرده ....
چه لبسهای ...
اینا چیه دیگه صد رحمت به اونجای که بودم نسبت به اینجا بهشت بود
ولی یکی من حسابی خندوند...
میدونم از این چیزها خیلی دیدید ولی حالا این را هم بخونید .....
یه دختر فکر کنم 14 یا 15ساله بود مانتوی تنگ پوشیده بود موهاش هم از جلو هم از پشت دیده میشد مثلا خودش یه حجابی هم رو سرش گذاشته بود بغلش یپسر کوچلولو بود ....
دختر شروع کرد خیال میکرد توی خونشون صداش بلند کرد گفت:مامان بیا پسرت بگیر روسریم داره میفته

 من که مردم از خنده ...
تو ی دلم گفتم :اخه الهی بمیرم داره روسریت میفته ...
میدونم این که چیزی نیست ....
خب از این بگذریم ...
نه به اونایی که انگار رفتن ماه عسل نه به اونایی که خیال کردن تو ی اتاق خوابشون هستند....
تا اون ساعاتی که اونجا بودم یه ادم درست حسابی که ندیدم اگه بود یا عراقی بود یا لبنانی ....
من هم نمیدونم چرا هر کی من میدید با من حرف میزد عجب روزگاری ها ...
خجالتم خوب چیزی هااااا...
ادم هم سرش پایین باشه ولکنش نیستن ...
عجب روزگاری ..
من هم خسته دیگه چشام داشت بسه میشد ...
حسابی خسته شده بودم رفتم نماز خونه نماز صبحم بخونم وبعدش هم میخورده خوابیدم تا مسافرمون برسه ....
دیگه ساعت 8صبح شده بود مسافرمون هم رسید....
اخش بالاخره از اینجا راحت میشم لاقل میرم قم حرم بی بی را میبینم یخورده سبک میشم ....
سوار شدیم ...
مقصد ..قم ..حرم بی بی جونم حضرت معصومه علیه السلام
کم کم داشتیم نزدیک میشدیم ....
وااااای دیگه همه ارزوم به حقیقت پیوسط ...
دیگه رسیدم به اونجای که 15 سال از عمرم اونجا گذروندم ...
وااااای حرم بی بی از دور میدرخشید ..
وااای بی بی اومدم بالاخره دوریمون به پایان رسید ومحب گناه کارتون رسید ...
رسید تا گناهشو پاک کنید با نورتون ...
همش به مسافرم میگفتم رسیدم ها ..رسیدم ...باورت میشه رسیدم دیگه ...
دیگه دیوونه شده بودم ..
اصلا نمیدونستم باید چکار کنم گریه کنم یا لبخند بزنم ...
گریم گرفته بود که این شادی فقط چند روزه تموم میشه ...
اصلا نمیتونستم لحظه وداع را تخیل کنم ...
اصلا یخورده شاد میشدم ...
میگفتم :گل یـــــــــــاس ...شاد نباش این شادی طول نمیکشه ...
دیگه رسیدم ..
به قم ..
حرم بی بی  را دارم میبینم ...
السلام علیک یا فاطمه المعصومه (سلام الله علیها )..
همه دوستان را به یاد اوردم از طرف همه سلام رسوندم به بی بی ..
داشت گریم میگرفت ولی راحت نبودم نمیتونستم گریه کنم ...
دوست نداشتم کسی گریه من ببینه .....
همین که تو راه بودیم به طرف منزل با بی بی درد دل کردم ...
بی بی دستتون درد نکن اخر امضاء کردید بیام ..
قربونتون برم ...
نمیدوندی چقدر دلم براتون تنگ شده بود ...
چقدر دلم برای اغوش گرمتون تنگ شده بود ...
چقدر برای نسیم بین نماز مغرب عشاء حرمتون تنگ شده بود ...
بی بی ممنونتونم ...ممنون ...ممنون ممنون 

رسیدیم دم در خونه ..
در خونه دیده نمیشد از شدت برفی که اومده بود ...
خلاصه فامیل را دیدم ..سلام احوال پرسی ...
اخر روز ورود به حرم بی بی فرا رسید خیلی شاد بودم ...
وارد حرم شدم اذن دخول خواستم ...
وارد شدم پرده را کشیدم ....
وااااای ضریح نورانی بی بی رودیدم ...
نمیدونم چرا اصلا نمی خواستم برم ضریح بغل بگیرم ..
رفتم نشستم رو به روی ضریح وبه او خیره شدم هیچ کس نمیدیم فقط من بودم ضریح بی بی ....
کتاب زیارت را باز کردم ...
شروع کردم به خوندن ..
السلام علیک یا ادم صفوه الله .....
زیارت که تموم شد همش میخواستم برم پیش ضریح ولی پام توان رفتن را نداشت ...
نزدیک رفتنمون که بود ...
دلم بالاخره راضی شد ....
رفتم پیش ظریح ..
رفتم کنار شیشه که فاصله بین خانم ها واقایون هست ...
اخه دیگه کسی مزاحم نمیشه بگه خانم بکش کنار میخوایم دور بزنیم ...
بهترین جا برای درد دل کردن اینجاست ...
ایستادم شروع کردم با بی بی حرف زدن وبرای دوستان دعا کردن ...
گریم گرفت ..
شروع کردم غصه هام ومشکلاتم به بی بی   گفتن ..
لحظه خیلی قشنگی بود که دیگه اصلا تکرار نشد ...
اصلا نشد ..نشد ..نشد ..نشد
بعدش هم رفتم هیئت ..
هیئتی که هر سال محرم اونجا میرفتم ...
هیئت ثارالله قم ..
مداح اهلبیت (مهدی سلحشور )..
ولی مکان هیئت تغیر کرده بود ..
اخه قشنگی هیئت به جای که قبلا بودن بود ....
حسینه مرعشی نجفی (ره)...
نمیدونید  این حسینیه چه صفایی داشت ..
ادم متحول میشد ...
ولی حیف امسال اونجا نبودن ..
وقتی فهمیدم اونجا نیستند خیلی ناراحت شدم خیلی خیلی ...
این سفر من هم همش ضد حال بود ...
دیگه ایران اون ایرانی نبود که من میشناختم  نه محرمش صفایی داشت ونه مردمش حتی حرم بی بی هم اون صفایی 3سال پیش نداشت..
همه چیز تغیر کرده بود همه چیز همه چیز ...
همین طور اول محرم 2-3-4-5-6-7-8-9-گذشت ولی انگار نه انگار ....
ای خداااااا چرا اینجوری شده ؟؟!!!
روز 9محرم بود از هیئت محبین اهلبیت اومدیم بیرون ...
این هیئت از کوچیکیمون میرفتیم ..
سخران حجت الاسلام والمسلیمن پناهیان ومداح اهلبیت برادرشون هستند ..
من نمیدونم اگه این هیئت نبودم من چکار میکردم ...
ان شاء الله خدا حافظشون باشه ...
برادر جناب اقا پناهیان اگه نبود دیگه من دق میکردم ...
از هیئت رفتیم بیرون نزدیک اذان مغرب عشاء بود ..
پیاده رفتیم تا حرم بی بی ...
توی راه که بودیم مسافرم گفت :میدونی میخوام ظهر عاشورا را کجا باشم ؟؟؟
من هم یخورده فکر کردم اسم یمسجد را گفتم که هر سال ظهر عاشورا میرفتیم ولی گفتن :نه درست نیست ...
هر چی میگفتم همش غط در میومد ...
ولی یکدفعه تو ی ذهنم اسم مداح اهلبیت (سید جواد ذاکر )توی ذهنم اومد ...
بی اختیار اسمشون را را گفتم ..
مسافرم گفت :درست میخوام ظهر عاشورا را اونجا باشم ولی تو بمون تو ی خونه من میرم میام ...
من هم گفتم :چشم ..
ولی گفتم :اااااااااای چرا من نیام من هم میخوام بیام ..
گفتن :نمیشه هوا سرده من میرم میام ..
بعد گفتم :حالا تا فردا کی زندست کی مرده شاید فردا اومد من مردم ...
صبح عاشورا فرا رسید .....
خدا قسمت کرد من هم رفتم ..
سوار ماشین شدیم ...
به سوی قبرستان ...
از حرم تا قبرستون را پیاده رفیتم ...
رسیدیم به قبرستان خوشحال بودم ..
خیلی دوست داشتم برم سر قبر سید جواد ذاکر ...
ولی باز چشام چهارتا شد ....
اااااای چرا در قبرستان را بستن ؟؟!!!
اخه چرا ؟چرا؟
باز گریه من در اوردن ...
از صبح رفته بودیم ..
من بودم مسافرم با چند خانم واقا ..
همه منتظر بودن در را باز کنن...
ولی انگار از در باز کردن خبری نبود ....
اخه هزارتا قفل زده بودن بهش ....
همش توی دلم میگفتم :اخه چرا اینجوری میکنند ..
باشه باشه نمی خوایید کسی بره سر قبر سید جواد ذاکر ..
خوب بقیه چه گناهی دارن ..
کسانی که اومدن سر قبر پدر مادرشون و....اینا که گناهی ندارن که ...
اخه چرا ؟؟؟!!
دیگه این قربستان هم شده بود قبرستان بقیع ثانی ...
طولی نکشید که یدست عزاداری اومد که وارد قبرستان بشه ..
معلوم بود که از بچه هیئتی های (سید جواد ذاکر )هستند ...
دسته عزاداری حسابی عصبانی شدن ..
شروع کردن در را فشار دادن تا باز بشه ولی نمیشد ..
اخه در اهنی بود به این راحتی ها باز نمیشه ..
خلاصه ...
چند نفر پسر جون از دیوار بالار فتن ولی باز نتونستن وارد قبرستان بشن ...
دیوار خیلی بلند بود سخت میشد پرید ..
هر کاری کردن فایدهی نداشت دیگه این دسته عزاداری نا امید شدن ..
همشون اشک تو ی چشماشون جمع شده بود ...
من یاد ماه رجب انداحتن سالی که میلاد امام علی علیه اسلام بود ...
رفته بودم مدینه ...
نمیزاشتن بریم پیش بقیع ..
بعد در حرم پیامبر بستن ..
همه توی چشماشون اشک جمع شده بود ..
با ناامیدی برگشتن به هتلشون ...
اینجا هم اینجوری شده بود ...
باز خلوت شد بعد یخانمی کنار ما درباره سید جواد ذاکر میگفت ..
خیلی خانم با حالی بود ...
من که دوست داشتم لبشون را ببوسم ...
انقدر قشنگ حرف میزدن ...
حرف دل من میگفتن ...
همش میگفتن خدا لعنت کن معاویه و وهابیت را اسم چند نفر را میگفتن ..
که من لازم نمیبینم که اسم ببرم
هر کی زرنگ میفهمه هر کی نفهمیدهم خوش باشه....
همش میگفتن من هز میکردم ...
داشتیم حرف میزدیم که ....
یه صدایی اومد ....
صدای گریه بود ...صدای گریه با صدای بلند ..
همه روشونو بر گردوندن ببینن کیه که داره با صدای بلند اینجوری گریه میکنه ..
یپسر جوونی بود ...
دل من اتیش زد ....
همین پسر جون بلند شد رو به روی در بسته قبرستان ایستاد با زبون ترکی وبا صدای بلند حرف میزد من که نفهمیدم چی میگن ...
فقط اسم سید جواد ذاکر را فهمیدم ...
بعد یچاقوی از کنار کمرش در اورد ورفت ..
من که ترسیدم ...
وااای نکن با خودش کاری بکن ...
نیم ساعت شد واصلا ازش خبری نشد ...
از دور دیدمش داشت بر میگشت ...
داشت با گوشی موبایلش حرف میزد ...
اومد کنار ما داشت میگفت :این مسخره بازی ها چیه ..
چرا ؟ دوباره بستید ...
گفت:دیگه من حالیم نیست نیایید در باز کنید خودم باز میکنم ..
تماس قطع کرد ..
بعد به ما بیشتر نزدیک شد ..
چاقوش در اورد وداد به خانمی که کنار ما بود ..
گفت :این بگیرید مواظبش باشید تا کاری دست خودم ندادم ..
از دستشون گرفتن ...
ورفتن پیش در قبرستان ... 

 رفت کنار در قبرستان ....
هر کاری کرد در باز نمیشد ...
ولی ناامید نشد ...
کنار در قبرستان یه در دیگری بود که راحتر میشد بازش کرد ...
سنگی برداشت وبقفل در ضربه زد ..
در همین لحظات من به مسافرم گفتم :انگار در قبرستان نمی خواد باز بشه بزارید بریم هم اذان گفته هم به هیئت محبین اهلبیت دیر میرسیم ...
ولی ایشون گفتن :صبر کن شاید بازشد ...
من هم که خیلی دلم میخواست برم سر قبر نورانی مداح اهلبیت سید جواد ذاکر صبر کردم ...
هنوز داشتیم حرف میزدیم ..
که صدایی اومد
(برای شادی روح سید جواد ذاکر صلوات )
همه صلوات فرستادن ...
من گفتم :چی شده که دارن صلوات میفرستن ..
واااااااااااااااای در قبرستان بالاخره باز شده بود ..
بعد از این همه انتظار درباز شد ...
نمیدونید چقدر شاد شده بودم
همه وارد قرستان شدیم ...
با یه بسم الله وارد شدیم ....
به سوری قبر نوارنی سید جواد ذاکر ..
همه جا سفید پوش شده بود هیچ قبری دیده نمیشد
همه توی گوشی های همراهشون صدای سید را گذاشته بودن ..
که خیلی حال معنوی به اونجا داده بود ...
دیگه کم کم داشتیم نزدیک میشدیم ...
همین که داشتیم نزدیک میشدیم یه گرمایی حس میکردیم
یه لذت خاصی داشت
همه رفتن سر قبر سید فاتحه ی خوندن ...
من هم رفتم کنار قبر دوزانو نشستم وفاتحه ی خوندم وقبر نورانیشون را بوسه زدم خیلی احساس قشنگی بود دوست نداشتم از سر قبرشون بلند بشم ولی نمیشد باید میرفتم خیلی ها ی دیگه دوست داشتن بیان وفاتحه ی بخونن..
بلند شدم واز دور قبر نورانیشون را تماشا میکردم ...
ادم که اونجا بود نمیتونست گریه نکن  حس غریبی داشت ...
توی همین حال واحوال که بودیم ..
باز صدای گریه امد وبا صدای بلند ...
همون جوون بود به درختی تکیه داده بود ...
همین طور داشت گریه میکرد وبا صدای نا مفهوم یه چیزای میگفت ...
وقتی یخورده خلوت شد وهمه کنار ایستادن ...
همین پسر جوون ..
کفشش را در اورد ورفت کنار قبر سید نشست ...
شروع کرد با سید درد دل کردن
نمی خوای من ببری ...
من دیگه خسته شدم ...
جونم بگیر ...
میخوام بیام پیشت ...
توی همین حالی که بود وداشت با سید حرف میزد ...
دست روی سینه اش گذاشت ...
ونگاهی به همه انداخت ...
نگاهی که اصلا یادم نمیره ...
وبه پشت افتاد ...
وااااای یه جورای داشت جون میداد اصلا این صحن را یادم نمیره صحن وحشتناکی بود
صورتش سیاه شده بود وهمه بدنش میلرزید همه رفتن بالای سرش ..
تا کمکش کنن نفس بکشه ..
واااای نمیدونم چه جوری تعریف کنم ولی صحنه خیلی وحشتناکی بود
وهیچ وقت اونگاهش یادم نمیره هیچ وقت هیچ وقت ...
بالاخره تونستن این پسر محب خوب بکنند ...
کاش جوونهای امروزی اینجوری بودن ...
البته همه جوونهای که قیافه های خاصی دارند دلشون پاک ولی اشتباه از بزرگان که بلد نیستند با این جوونها حرف بزنن به نظر من این جوونها ...
هزار مرتبه از جوونهای مذهبی بهترن
گفتم این نظر من ...
اون جوون را برداشتن بردن ...
من هم نشسته بودم روی پله های کنار قبر سید واز اونجا به قبرشان نگاه میکردم ...
توی همون ساعاتی که اونجا بودم کنار همون پله ی که نشسته بودم یه قبری نگاهم را به خودش جلب کرد ...
از قبرش بخار بالا میومد بلند شدم رفتم کنارش دست روی قبر گذاشتم خیلی داغ بود ...
گفتم :خدا رحمه کن معلوم نیست این عذاب یا ......
خداجون عاقبت همه را بخیر کن ...
مسافرم اومد کنارم گفت :نمیخوای بری ..
گفتم :والا چی بگم دلم نمیاد برم دوری از اینجا خیلی سخته
من الان یه چیزی میگم ولی اگه شما هم اونجا بودید احساس میکردید من چی میگم ...
خیلی جای عجیبی بود ...
توی 14روزی که ایران بودم فقط همین روز که روز عاشورا بود به من خوش گذشت روزی که اصلا فراموشش نمیکنم ...
بالاخره این دل راضی کردم ...
از قبرستان خارج شدیم وبه سوی هیئت محبین اهلبیت ..
جاتون خالی خیلی با صفا بود اون روز ..
ان شاء الله خدا این دو برادر حفط کن واز یاران حقیقی اقا امام زمان باشن ان شاء الله .... 

ظهر عاشورا هم تموم شد ....


دیگه کم کم باید خودم حاضر میکردم تا برگردم به کشوری که توی اون زندگی میکنم ....


باید حسابی تو یاین 4روز باقی مونده استفاده کامل ببرم باید سیر حرم بی بی را نگاه میکردم ....


ضریحشون را بغل بگیرم ...


اخه شاید دیگه نیام .....


باید حرفهای که هنوز به بی بی نگفته بودم میگفتم ...


وتوی خیابون های قم قدم میزدم تا دلم براش تنگ نشه ...


کم کم 11و12و13 محرم هم گذشت ....


روز اخر فرا رسید ....


مسافرم از صبح رفتن بیرون واز بی بی خداحافظی کردن ....


ولی من نمیدونم چه سری که هر سال تابستون که میومدم قم هیچ وقت نمیشد برم حرم بی بی وازشون خداحافظی کنم هیچ وقت .....


وقتی که مسافرم اومد گفتن :رفتم از بی بی وداع کردم..


ناراحت شدم گفتم :چرا من را هم نبردید ....


گفتن :خب الان پاشو برو وداع کنم


گفتن : تنهایی نه نمیرم ....


مادر بزرگ عزیزم جاتون خالی روز اخریه فسنجون درست کردن ما هم خوردیم ....


دیگه ساعت 2ظهر شده بود دیگه باید میرفتیم ..


اومدن دنبالمون تا بریم فرودگاه امام خمینی (ره )


از همه فامیل خداحافظی کردم


خاله -دایی- زن دایی - شوهر خاله -پسر دایی- دختر دایی - مادر بزرگ و.......


سوار شدیم لحظه وداع خیلی دوست دارم لحظه شیرینیه


وقتی که توی راه بودیم از حرم بی بی رد شدیم توی همون لحظه گنبد نورانی بی بی را که دیدم از بی بی خداحافظی کردم


گفتم :بی بی جان این عشق ودل بستگی به ایران را از من بگیر که دیگه نمیخوام بیام ..بگیریش...


بی بی جان میدونم نمی تونم  دلم براتون تنگ میشه ولی خودتون یکاریش بکنید ....


دیگه دور دور شدیم از قم خارج شدیم چه زود گذشت ...


انگار همین دیروز بود داشتم از شادی پر میکشیدم برای اومدن به ایران ورفتن به دیدن بی بی


چه زود گذشت ...


دیگه کم کم داشتیم نزدیک فرودگاه میشدیم ..


وقتی رسیدیم یاد اولین روزی که به ایران رسیدم افتادم اون دوست سعودی ...وان اتفاقاتی که برام افتاد


چه خاطرهای قشنگی بودن


دیگه کم کم ساعت پرواز مسافرم نزدیک میشد باید ازشون خداحافظی میکردم وباز توی فرودگاه امام خمینی (ره) باید تنها میشدم ....


از مسافرم خداحافظی کردم دلم براشون تنگ شد ...


تا وقتی که کنارم بودن جلوی گریم گرفته بودم ..


وقتی رفتن دلم براشون تنگ شده بود واشکام روی صورتم جاری شد ...


ساعت دیگه کم کم نزدیک ساعت پرواز شده بود ..


ساعت 11ونیم قرار بود دیگه از ایران خداحافظی کنم برای همیشه .....


کیفم دادم ...


وارد شدم توی صالون انتظار ..


توی همین لحظه ها داشت برف میومد


کم کم داشت هوا سر میشد وساعت نزدیک پرواز میشد ....


ساعت 11ونیم شد وشماره پرواز من را صدا کردن ...


دیگه باید از ایران خداحافظی میکردم ....


خداحافظ ایران خداحافظ مردم ایران خداحافظ بی بی جان ...خداااااااحافظ


امیدوارم که دوباره بیام ببینمت ووضعت بهتر شده باشه ....


مواظب خودت باش ...


خداحافظ ...


هر چند دوری از تو برام سخت ولی ماجرا همین است که من از تو دور باشم ...


سوار شدم لحظه ی خیلی سختی بود برام هر چی اصلا به من خوش نگذشت بود ولی ایران هر چند هم خیلی عوض شده بودی وبدتر شده بودی ولی دوستت دارم ...


دیگه همه سوار شده بودن وهواپیمان امده شده بود وشروع کرد به حرکت کردن ...


اشک در چشمانم جمع شدلحظه ی خیلی سختی بود ...


گل یاس باورت میشه همین چند روز بود که روی این زمین فرود امدی حالا داری از روی این زمین پرواز میکنی ...


دیگه باید دل کند از اینجا پرواز کردیم به سمت


بحرین ...فرودگاه محرق ..


کم کم داشتیم نزدیک میشدیم .....


خاطره های گذشتم بیاد میوردم ..


خاطرهای قشنگی بود ....یادش بخیر ...


دیگه رسیدم ساعت 2شب شده بود وخیابون ها  خلوت خلوت بود ..


توی راه که بودم جدا احساس میشد که محرم بود بر عکس ایران ...


ولی ایران تنها چیزی که داره تظاهر نمیکنند که اقا امام حسین (علیه السلام )دوست دارن البته خیلی هم نیستند وان شاء الله خداحافظشون کن ویکی از یاران اقا بقیته الله اعظم باشند ...


ومجالس عزاداری هایی با صفا تر از اینجاست اینجا فقط برای مقام وشهرت برای اقا میخونند وبرای اینکه بهتر باشند وجمعیت بیشتری در مجالسشون باشه  همدیگه را میشکنند وتهمت به هم میزنن که سخرانشون فلان مداحشون اینکارست واز این حرفها توی ایران هم این مشکل به وجود اومده ولی مردم ایران عاقلتر از این حرفهان که حرف چند ادم منافق گوش بدن ..


ولی مردم بحرین خیلی ساده هستند  فقط یه حرفی را که میشنوند زود باور میکنند ونمیرن تحقیق کنن که این حرف درست بوده یا نه ...


زیاد طولش نمیدم این هم اخر خاطره سفرم به ایران بود ..

[ یکشنبه 8 دی 1387 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ خلوت^ــ^دل ] [ نظرات (11) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 38372
چت باکس


Online User